
دیگر نه اشکم را خواهی دید و نه خورد شدنم را…خدا…من…تو… حافظ….خداحافظ! راز زندگی این است….. از هیچ کار بچگیم پشیمان نیستم جز این که آرزو داشتم بــــــــــــزرگ شوم … طعم تلخ قهوه هوای اینجا بدجور دو نفره است… اگر درد داری … موهایم را دیری نمی پاید، به سلام ها دل نمی بندم از خداحافظی ها غمگین نمی شوم دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه چه اصراری است ؟! اگر روزی عاشق شدی … می خواهم ” ذره ذره ” داشته باشمت نتـــــــــرس . . . اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ ! گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ ! حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد! و من به اندازه ی تمام تن ها تـــنــــهــــــایم! خوشــبختی هایم را بسیار خوب، حق با تو …. ! کـاش مـی فـهـمیـدی کسی چه میداند امروز چندبار دل را آنان سجاده ها را آتش میزنند شاید این جهان مکث قصه گو باشد، و عشق گاهی باید آرزوهایت را مثل قاصدک بگذاری کـــجا ایــستــاده ای؟ تـــو نــرفــته ای از جــایی در هــمیـن نـزدیکی ای کاش گذر زمان در دستم بود ، مستقل ترین زن جهان هم که باشی… مے پسـندم پاییـز را
همچون بید خم شو و چون بلوط مقاومت کن.
انعطاف در عین اقتدار…..
پکهای عمیق و با فاصله به سیگار
یک نگاه سرد و آرام … خیره به خالی پر از دود اتاق
و صفحه برفکی تلویزیون قدیمی همراه با خشی خشی بم…
تکمیل میشود خواب آلودگی روزهای من …
چقدر وقت دارم … به هیچ چیز … فکر نکنم
ولی یک نفر جایش خالیست…
تحمل کن …
روی هم که تلمبار شد …
دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست. ..!!
کم کم خودش بی حس میشود ….!
آنقدر کوتاه میکنم
تا خاطره انگشتانت را
از یاد ببرند …
خاطراتت
دوباره می رویند .. !!
من که می دانم ، تو هم می دانی
می دانی با تلقین دوست داشتن نمی شود کسی رو دوست داشت
ساده باش ، مــــرد باش و باور کن چیزی که
در وجودت نداری برایِ من …
قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن …
این روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده ..!
اما
برای همیشه
همینقدر که سایه ات بر تنهایی ام باشد
کافیست
… …”خورشید” نمی خواهم
تو را پنهان می خواهم
برای خودم
تنها برای خودم
با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند
بد خط بود ،
روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !
مـن بـــه تــــو نـمیـــام !
امـا تـــو بـه خـودت بیـا !
قـهـر میـکنم
تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری
و بـلـنـدتـر بـگـویی:
بـمان…
نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛
و آرام بـگویـى
هـر طور راحـتـى ..
فرو ریختم از دیدن کسی که شبیه
به تو بود، تنها لباسهایش…!!!
بد نام نکنیم
آنچه بعضی ها در سینه دارند
کاروان سراست نه دل …!
و اینان بت ها را میشکنند . . . .
غافل از اینکه . . . .
خدا همانست
که بر لبان یک قمارباز در حال باختن جاریست…!
میان یکی بود…
یکی نبود…
قیچی شد !
وقتی تو سنگ شدی
و من کاغذی بی رنگ . . . !
کف دست و بسپاریشان به دست باد
تا بروند و سهم دیگران شوند..
.
.
.
.
… .
چــگونــه اســت
بــاد از هـــر جــهتـی کــه مــیوزد
عــطـر تــو را بــا خــود دارد؟
مــیـدانم .
مــرا نـگاه میــکنی
فــقـط مــن نـمیبــینـمت . !!!
تا لحظه های با تــو بودن را آنقدر طولانـــی میکردم که
برای بـی تو بودن وقتی نمی ماند . . . !
وقت هایی هست…
که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد…
که آرام رانندگی کنی …
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی…
مسافر ترین زن دنیا هم …
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش…
” زود برگرد “…
طاقت دوری ات را ندارم…
که معافـم مے کنـد
از پنـهان کردن ِ
دردے(!) که در صـدایم مے پیچـد ُ
اشکے(!) که در نگاهـم مے چرخـد ؛
آخر همه مـے داننـد
سـرما (!) خورده ام !! …
نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط: ، ،
:: برچسبها: "عکس, جمله عکس, جمله کوتاه, دختر, پسر, گوگل, نمایش احساس با عکس, دانشگاه ازاد",
